تبليغاتX
دنیای اطلاعات، کتابداری و اطلاع رسانی

خلاصه ای از کتاب گفتگو با خدا: اثر ریتا استریکلند

گفت‌وگو با خدا:

خواب ديدم در خواب با خدا گفت‌وگويي داشتم

خدا گفت:‌ پس مي‌خواهي با من گفت‌ و گو کني؟

گفتم اگر وقت داشته باشيد.

خدا لبخند زد و گفت:

زمان ابدي است. چه سوالي در ذهنت از من داري؟

گفتم: چه چيز شما را بيش از همه در مورد انسان متعجب مي‌كند؟

خدا پاسخ داد:‌

اين كه آنها از بودن در دوارن كودكي ملول مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي‌خورند،

اين كه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي‌كنند و بعد پولشان را صرف به دست آوردن سلامتي‌شان مي‌كنند ،

اين كه با نگراني نسبت به آينده زمان حال را فراموش مي‌كنند،‌ آنچنان كه ديگر در آينده زندگي مي‌كنند و نه در حال،

اين كه چنان زندگي مي‌كنند گويي كه هرگز نخواهند مرد و چنان مي‌ميرند گويي كه زنده نبوده‌اند.

خداوند دستهاي مرا گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم

بعد پرسيدم:

به عنوان خالق انسان‌ها مي‌خواهيد آنها چه درس‌هايي از زندگي را ياد بگيرند؟

خدا پاسخ داد:

ياد بگيرند كه نمي‌توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد، اما مي‌شود محبوب ديگران شد ،

ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند،
 با بخشش، بخشيدن را ياد بگيرند ،

ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي‌توانند زخمي عميق در دل كساني ايجاد كنند كه دوستشان دارند و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

ياد بگيرند كه احساساتشان را ابراز و بيان كنند.

ياد بگيرند كه مي‌شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند،

ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست كه شخص ديگري را ببخشند بلكه خودشان را هم بايد ببخشند.

خاضعانه گفتم: از اين كه وقتان را به من دادي متشكرم.

آيا چيز ديگري هست كه مي‌خواهيد آفريدگانتان بدانند.

خدا لبخند زد و گفت:

فقط بدانند كه من اينجايم

«هميشه»‌

نوشته شده توسط فاطمه ملک آبادی زاده در شنبه 1385/02/30 ساعت 15:48 | لینک ثابت |
بيچاره تکه نوری که کف خيابان پهن بود

می‌پنداشت عابران مسخ عريانی‌اش خواهند شد

قسمت او برگ بود،

سبزی.

اما جز کف کفشهای آدم‌ها نصيبش نشد ...

 منبع:   http://silence21.blogfa.com/

نوشته شده توسط فاطمه ملک آبادی زاده در پنجشنبه 1385/02/28 ساعت 16:51 | لینک ثابت |

قدرت انديشه:

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم

نتيجه اخلاقي:
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد.
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد

 

 
نوشته شده توسط فاطمه ملک آبادی زاده در چهارشنبه 1385/02/27 ساعت 9:54 | لینک ثابت |

درويشی قصه زير را تعريف می کرد:

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود ...

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

اين کار شما تروريسم خالص است.

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده

نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در

جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد.

وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

 
 
نوشته شده توسط فاطمه ملک آبادی زاده در دوشنبه 1385/02/25 ساعت 9:57 | لینک ثابت |
متن کنفرانس واسلاید های درس اداره کتابخانه :( استاد راهنما :جواد یغمایی )

      ارائه شده توسط :  فاطمه ملک آبادی زاده  و فاطمه دهنوی

 

                                            (  اصول مدیریت  )

 

 

اصول ارزیابی عملکرد مدیر موفق ازدیدگاه صاحبنظران علم مدیریت

 

اصول حاکم بر مدیریت

تعریف : اصول حاکم بر مدیریت، اصولی  هستند که در هنگام تصمیم گیری  به  طور مستقیم  یا غیر مستقیم منشاء اثر بوده و در نتایج تصمیم گیری موثر واقع شوند .

 

 مجموع اصول مدیریت در ادامه شرح داده خواهد شد  . . .

 

اصول کلی حاکم بر مدیریت

نقش متغیر های شخصیتی حاکم برمدیر:( زیرکی، هوشیاری، فراست،  بصیریت و آگاهی، شخصیت و اخلاق، کارایی مدیر(آینده نگری، هماهنگی، نظارت، ارزشیابی، امور اداری)،  شناخت نیازها، خلاقیت، استعدادهای نهفته )  ادامه در  ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه ملک آبادی زاده در چهارشنبه 1385/02/20 ساعت 12:23 | لینک ثابت |

 

welcome

سال نو مبارک

 

نوشته شده توسط فاطمه ملک آبادی زاده در شنبه 1385/02/02 ساعت 20:22 | لینک ثابت |
چقدر عجیبه که :

۱)تا وقتی که مریض نشی کسی برات گل نمی یاره ....

۲)تا فریاد نزنی کسی به طرفت بر نمی گرده ......

۳)تا گریه نکنی  کسی نوازشت نمی کنه ............

۴)تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد .......

و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه ...

واقعا چرا  چرا  چرا ؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط فاطمه ملک آبادی زاده در شنبه 1385/02/02 ساعت 11:46 | لینک ثابت |