دعا کنين که تو اين سال جديد از تجربه هاتون نردبوني بسازين واسه اون چيزايي که لايقشين.
دفترهاي خسته ي 1386 رو مي بندم تا سال نو را در کنار شما با تمام زيباييهايش اغاز کنم.
وقتي مي خوام از بهترينها ...از اونچه در قلبم نقش بسته براتون ارزو کنم.
..اونقدر واژه ها کم رنگ ميشن ؛که ارزش اين همه احساس رو نمي تونن توي خودشون جا بدن .
فقط مي تونم بگم که خيلي دوستتون دارم و بهار رو با تمام پاکي هاش تقديمتون مي کنم.

|
دوباره ترمی جدید شروع شد ومن در حسرت صف طولانی حسابداری و شهریه ای سنگین به شکستن سکوت کتابخانه ای ساکت به زیر قدم های پر سروصدایمان فکر می کردم.به دیوارهای فرسوده ی مهربان،راهروهای تنگ و تاریک که در ازدحام وجود من و تو در ساعت کلاس و امتحان باریک و باریکتر می شدند.روزی که ما بچه تر از آن بودیم که به خاطر بسپاریم که زمان می گذرد، زمان آرام آرام می گذشت از لابه لای تک تک ما که بر تک تک صندلی های کلاس تکرار می شدیم،از میان ما که شدیدا مشغول نوشتن از روی دست هم بودیم گاهی جزوه،گاهی رونویسی گزارشهای تکراری و شاید جواب سوال یک امتحان.
زمان گذشت همان وقت که استاد پشتش به ما بود و رویش به تخته سیاه و کلاس در تفریح خوش آیندی استراحت می کرد،هنگامی که کسی سخت جزوه می نوشت و دیگری سخت مشغول تایپ کردن پیغامهایش بود،درست در لحظاتی که با واقعیت تلخ یاد گرفتن آن همه اسم نویسنده و کتاب رو به رو بودم؛چقدر نامهای عربی و سخت،چقدر تشابه اسمی و چقدر منبع مرجع؛یادش به خیر هروقت کم می آوردم می گفتم دایره المعارف!
واین آخری ها منبع معجزه گری کشف شد به نام عشق با نام تجاری دوستی که با هیچ چیز تشابهی ندارد و بزرگترین مسئله ی جانبی آن دلتنگی است و غم دوری.
دلم تنگ می شود، دلم تنگ می شود برای اولین کلاسی که به عنوان یک دانشجو در آن حاضر شدم،صبح یک روز پاییزی کلاس کتابخانه و کتابداری،و دلم تنگ می شود برای آخرین کلاسهای دانشجویی اصول کار مرجع و تلاشهای خانم جعفرزاده برای زنده کردن اطلاعات گم شده در ذهن های خسته ی ما،یادش به خیر آن روزی که فهمیدم می توان جواب سوال های رده بندی را از کتابخانه ی آستان قدس پیدا کرد!!.دلم تنگ می شود برای تک تک لحظه های کلاس سازماندهی و کارآموزی چقدر حس کتابدار بودن داشتیم؛دلم تنگ می شود برای سنگینی وزن کتابهای دیوئی و کنگره و برای تمام سوال های مرجعی که پاسخ دادنش گاه روزها وقتم را می گرفت و شاید سوال مشابهم را از روی برگه ی دوستم جواب می دادم، دلم تنگ می شود برای شبهای نبرد چای و قهوه با خواب و امتحان،شبهای غلط کردن و تصمیم های بزرگ گرفتن!شبهای ناب به یاد ماندنی امتحان،راستی چقدر امتحان در تاریکی تالار می چسبید.
دیگر کسی با شجاعت سکوت کلاس آقای یغمایی را برهم نخواهد زد،دیگر امتحانی در کار نیست دیگر چه فرقی می کند من کدام بودم و تو کدام وقتی دیگر جنگی بین مشهدی ها و خوابگاهی ها نیست...دیگر دلهره ای برای کنفرانس های طولانی کلاس و تهیه ی پاورپوینت وجود ندارد......دیگر همه چیز تمام شد...... همه چیز........................ حتی حس زیبای دانشجویی من..................!
سارا براتیان
http://my.opera.com/malekabadi/picture.pl?xscale=190
http://my.opera.com/malekabadi/picture.pl?xscale=267
این عکسو واسه تشکر از خانم براتیان از لطف بینهایتش اینو گذاشتم اما بقیه عکسا نیاز به ویرایش داره خیلی تاریکه و کلی ایراد دیگه داره اگه کمی صبر کنید حتما همه شو میزارم. زود منتظر نباشید تا یک هفته دیگه حاضر میشه ![]()
سارا جان دستت درد نکنه



